تبلیغات
بدون سانسور - آیا می دانستید چرا پشت سر مسافر آب بر زمین می ریزند؟
 
درباره وبلاگ


زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند
آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست می رود با گریه جبران نمی شود
فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم.

مدیر وبلاگ : هادی عباسی گزنق
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ابزار وب
بدون سانسور
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
هرمزان در سمت فرمانداری خوزستان انجام وظیفه میكرد. هرمزان كه یكی از فرمانداران جنگ قادسیّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زمانی كه هرمزان در نتیجه خیانت یك نفر با وضعی ناامید كننده روبرو شد، نخست در قلعهای پناه گرفت و به ابوموسی اشعری، فرمانده تازیها آگاهی داد كه هر گاه او را امان دهد، خود را تسلیم وی خواهد كرد. ابوموسی اشعری نیز موافقت كرد از كشتن او بگذرد و ویرا به مدینه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خلیفه درباره او تصمیم بگیرد. با این وجود، ابوموسی اشعری دستور داد، تمام 900 نفر سربازان هرمزان را كه در آن قلعه اسیر شده بودند، گردن بزنند. (البلاذری، فتوح البُلدان، به تصحیح دكتر صلاحالدیّن المُنَجَّذ (قاهره: 1956)، صفحه 468

پس از اینكه تازیها هرمزان را وارد مدینه كردند، ... لباس رسمی هرمزان را كه ردائی از دیبای زربفت بود كه تازیها تا آن زمان به چشم ندیده بودند، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را كه «آذین» نام داشت بر سرش گذاشتند و ویرا به مسجدی كه عمر در آن خفته بود، بردند تا عمر تكلیف هرمزان را تعیین سازد. عمر در گوشهای از مسجد خفته و تازیانهای زیر سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود به مسجد، نگاهی به اطراف انداخت و پرسش كرد: «پس امیرالمؤمنین كجاست؟» تازیهای نگهبان به عمر اشارهای كردند و پاسخ دادند: «مگر نمیبینی، آن امیرالمؤمنین است
...
سپس عمر از خواب برخاست. عمر نخست كمی با هرمزان گفتگو كرد و سپس فرمان داد، او را بكشند.
هرمزان درخواست كرد، پیش از كشته شدن به او كمی آب آشامیدنی بدهند. عمر با درخواست هرمزان موافقت كرد و هنگامی كه ظرف آب را به دست هرمزان دادند، او در آشامیدن آب درنگ كرد. عمر سبب این كار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد، بیم دارد، در هنگام نوشیدن آب، او را بكشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد، كشته نخواهد شد. پس از اینكه هرمزان از عمر این قول را گرفت، آب را بر زمین ریخت. عمر نیز ناچار به قول خود وفا كرد و از كشتن او درگذشت. این باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا مسافر برود و سالم بماند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 9 آبان 1393 01:35 ب.ظ
زمون این حرفا گذشته دادا ... اگه با بد گفتن از اعراب و یا هر قوم دیگه ای اعتماد به نفست بالا میره و احساس غرور و افتخار می کنی ادامه بده.... میتونی عرب باشی و ابوالفضل ع باشی میتونی ایرانی باشی و رستم یا پوریا .جفتشون جلو زورگو می ایستادن
جمعه 9 آبان 1393 01:35 ب.ظ
زمون این حرفا گذشته دادا ... اگه با بد گفتن از اعراب و یا هر قوم دیگه ای اعتماد به نفست بالا میره و احساس غرور و افتخار می کنی ادامه بده.... میتونی عرب باشی و ابوالفضل ع باشی میتونی ایرانی باشی و رستم یا پوریا .جفتشون جلو زورگو می ایستادن
جمعه 9 آبان 1393 01:34 ب.ظ
زمون این حرفا گذشته دادا ... اگه با بد گفتن از اعراب و یا هر قوم دیگه ای اعتماد به نفست بالا میره و احساس غرور و افتخار می کنی ادامه بده.... میتونی عرب باشی و ابوالفضل ع باشی میتونی ایرانی باشی و رستم یا پوریا .جفتشون جلو زورگو می ایستادن
دوشنبه 25 فروردین 1393 11:40 ق.ظ
سلام داداش ممنونم شما به من لطف داری همین که بیادم بودی برام کلیه
جمعه 22 فروردین 1393 07:27 ب.ظ
جالب بود...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر