تبلیغات
بدون سانسور - بخشی از کتاب بابا لنگ دراز اثر جین وبستر
 
درباره وبلاگ


زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند
آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست می رود با گریه جبران نمی شود
فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم.

مدیر وبلاگ : هادی عباسی گزنق
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ابزار وب
بدون سانسور
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.

دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...

جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.

هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.

پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم


چکیده کتاب بابا لنگ دراز در ادامه مطلب                                          Daddy Long Legs

"جودی آبوت" دختر سرزنده و باهوشی است که در یک پرورشگاه بزرگ می شود، اما با پشتیبانی مالی حامی ناشناس خود می تواند به مدرسه اى خصوصی راه یابد. جودی حامی خود را نمی شناسد. فقط در یک نگاه او را از پشت سر دیده است و او را "بابا لنگ دراز" می نامد و درباره ى زندگی و فعالیت هایش به او نامه می نویسد. با نزدیک شدن جشن فارغ التحصیلی دانشگاه، جودی در نامه‌هایش برای دیدار بابالنگ دراز پافشاری مى کند. این دیدار پس از پایان دانشگاه جودى به ازدواج او با جروی پندلتون یا همان بابالنگ دراز مى انجامد.

جین وبستر نویسنده آمریکایی و خواهر زاده مارک تواین است.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 19 شهریور 1393 04:12 ق.ظ
من همیشه عشق کتاب جودی ابوت بودم ولی هیچ وقت این نامه را ندیده بودم.ولی نامه ی خیلی قشنگی بود.متشکرم ازتون
دوشنبه 1 مهر 1392 09:45 ب.ظ
سلام دوست گرامی.ممنونم از نامه ی که گذاشتی خوش حال میشم به منم سربزنین
شنبه 22 تیر 1392 02:16 ب.ظ

عادت دارم هر روز

جایِ انگشــتانم را از روی شیشـه یِ مانیتور پاک کنم

آخـر نوازش کردن عکـــــس هایت عادت من است…
چهارشنبه 19 تیر 1392 12:30 ب.ظ

تـــــو مـــــرا نـادیــــده بـگـیــــر . . .

و مــــــــن

بـدنـــم روز بـــه روز کـبـــــودتـر مـی شــــود . . .

از بــــــس . . .

خــــودم را مـی زنـــــم ،

بـــــه نـفـهـمـــی . . . !!!

یکشنبه 16 تیر 1392 03:17 ب.ظ
گابریل گارسیامارکز


«اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرجه(فرصت) به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم. به احتمال زیاد:

اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.
یکشنبه 16 تیر 1392 02:55 ب.ظ
چیزی ویرانگرتر از این نیست که در یابیم........
فریب همان کسی را خورده ایم که ......
که باورش داشتیم
شنبه 15 تیر 1392 10:19 ب.ظ
دیگر گول حرف هایش را نخواهم خورد...
زیرا خیانتش را با چشمانم دیدم..
شنبه 15 تیر 1392 09:39 ق.ظ
از صمیم قلب برای بعضی از خاطرات آرزوی فراموش شدن میکنم …
شنبه 15 تیر 1392 09:36 ق.ظ
چه روزهایی بود روزهایی که تو به من خیانت می کردی و من چه احمقانه حتی به خاطراتمان وفادار بودم …
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر