تبلیغات
بدون سانسور - سوء تفاهم
 
درباره وبلاگ


زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند
آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست می رود با گریه جبران نمی شود
فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم.

مدیر وبلاگ : هادی عباسی گزنق
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ابزار وب
بدون سانسور
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 7 فروردین 1392 :: نویسنده : هادی عباسی گزنق

امتحانات پایان ترم دانشگاه بود ؛ چیز زیادی از درس حالیم نبود چون کلاسهای دانشگاه رو یک خط در میون رفته بودم و بیشتر از حضور غیبت داشتم .

سر جلسه امتحان یه دختره بغل دسـت مـن نشسته بـود قیافــش از اون درس خونا نشون می داد ، گفتم لااقـل ۲۰ نگیــرم ۱۷که رو شاخشه .

خلاصـه کـلی باهاش هماهنگ کـردم که بهـت علامت دادم چطور برسونو از ایـن حرفا ! هیچی دیگه تا برگـه های امتحانی  رو آوردن ؛ دیـدم بلند شد برگـه هارو پخش کرد و گفـت بچه ها سرتـون تو بـرگه خودتـون باشه!

چنان شوکه شدم ؛ انگار یک سطل آب سرد رو صورتم خالی کرده باشند ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1 اردیبهشت 1392 11:53 ب.ظ
اوخی چه بد...خیلی ضد حاله...
چهارشنبه 14 فروردین 1392 09:15 ب.ظ
متنفرم ازانسان هایی که دیوار بلندت را می بینند،ولی به دنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند،
تو را فرو بریزند...‏
تا تو را انکار کنند...‏‏
تا از رویت ردشوند...‏!‏
پنجشنبه 8 فروردین 1392 11:30 ب.ظ
پرسید که چرا دیر کرده است؟/ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟/ خندیدم و گفتم:او فقط اسیر من است/ تنها دقایقی تاخیر کرده است/ گفتم امروز هوا سرد بوده است/ شاید موعد قرار تغییر کرده است؟/ خندید به سادگیم این رو گفت:/ احساس پاک تورا زنجیر کرده است/ گفتم از عشق من چنین سخن مگوی/ گفت:خوابی!!سالها دیر کرده است.../ در آیینه به خود نگاهی کردم.../ آه عشق او عجب مرا پیر کرده است/ راست گفت اینکه منتظر نباش/ او برای همیشه دیر کرده است...
پنجشنبه 8 فروردین 1392 09:24 ب.ظ
از تکرارها خسته شده بودم. به خدا گفتم تحمل زندگی سردرو ندارم، عاشقم کن.خندیدو گفت اگر او باشد مرا فراموش میکنی. قول دادم همیشه به یادش باشم.خدا تورو به من داد و نظاره گر شد. دستانت را گرفتم، خدا دلش لرزید. بوسیدمت، خدا گریست. آغوشت گرفتم، خدا آرام دور شد. حالا نه خدا را دارم نه تورا. خدا درمیان گناهانم گم شد و تو درآغوش دیگری...
پنجشنبه 8 فروردین 1392 04:57 ب.ظ
دوست من به ماهم سر بزن خوشحال میشیم:)
چهارشنبه 7 فروردین 1392 12:39 ب.ظ
p
سلام خوبی؟
وبلاگ قشنگی داری بیا بهم سر بزن راستی با من تبادل لینک میکنی؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر