تبلیغات
بدون سانسور - راز بی اخلاقی مسلمانان از زبان خواجه نصیر الدین :
 
درباره وبلاگ


زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند
آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست می رود با گریه جبران نمی شود
فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم.

مدیر وبلاگ : هادی عباسی گزنق
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ابزار وب
بدون سانسور
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
"خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت ،
که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید ،
و آن این است :
..
در بغداد هر روز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان
در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود .
روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت : می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان
از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی
و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد
اگر ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود :
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " امّا " و " اگر " دارد .
در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو ..... امّا دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن ... امّا غیبت انسان بدکار را باکی نیست .
قتل مکن ... امّا قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... امّا تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .

و این " امّا " ها مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود
دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد
و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند !
و راز نابخردی مسلمانان در همین است ..




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 30 اسفند 1391 01:39 ب.ظ
سال نو مبارک. سال خوبی داشته باش
هادی عباسی گزنقمرسی همچنین.
دوشنبه 28 اسفند 1391 02:45 ب.ظ
سلااااام.وبلاگت خوبه . اگه اهل بازی هستی یه سر بهم بزن :)
جمعه 25 اسفند 1391 11:38 ق.ظ
سلاااام وبلاگ خوبی داریااااا.دوست داری یه سر به ماهم بزن :)
سه شنبه 22 اسفند 1391 01:40 ب.ظ
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را ازدست می‌دهیم.

استاد پرسید: اینکه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟

چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام استاد چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.

هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها بایدصدای شان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است .

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد....
سه شنبه 22 اسفند 1391 01:38 ب.ظ
یه پادشاهی بود یه رفیقی داشت همیشه این دوتا باهم بودن. هر اتفاق خوب یا بدی می افتاد این رفیقه میگفت که حتما خیری درش هست. یه روز اینا با هم میرن شکار. طی یه اتفاق انگشت دست پادشاه قطع میشه.

خیلی داغون بود که رفیقش میگه حتما یه خیری تو این قضیه هست. پادشاهم قاط میزنه و میگه چه خیری و رفیقش رو میندازه زندان. چند وقت بعد پادشاه میره شکار اما این بار گیر یه قبیله ادم خوار میفته. ادمخوارها میبندنش به درخت و میخواستن مراسم خوردنش رو شروع کنن که متوجه انگشت قطع شده پادشاهه میشن.

اونا یه اعتقادی داشتن و اونم این بوده که اگر کسی نقص عضوی داشته باشه و اینا برن بخورنش همون نقص گریبانگیر اونام میشه. پادشاه رو ازاد میکنن.

پادشاه یاد دوستش میفته و میره از زندان درش میاره و ببخشید اشتباه کردم انداختمت زندان حق با تو بود اگر انگشتم قطع نشده بود منو میخوردن... دوستش میگه اینم یه خیری داشته که منو انداختی زندان. پادشاه میگه بابا چه خیری من تو رو اذیت کردم زندان رفتی و... . میگه من اگر زندان نمیرفتم با تو بودم من که نقص عضو نداشتم ادمخوارها منو که میخوردن!

جمعه 18 اسفند 1391 07:55 ق.ظ
سلام دوست عزیز
ادرس وب من از ادرس:
http://irani.bandarblog.com/
به آدرس :
www.i20.ir
اتقال یاف اگه براتون امکان داره شما هم لیک ادرس رو در وب خودتون اصلاح بفرمائید با تشکر
یا حق
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر