تبلیغات
بدون سانسور - یک جایی از زندگی
 
درباره وبلاگ


زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند
آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست می رود با گریه جبران نمی شود
فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم.

مدیر وبلاگ : هادی عباسی گزنق
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ابزار وب
بدون سانسور
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 8 آبان 1391 :: نویسنده : هادی عباسی گزنق

به یک جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی اونی که زود می‌رنجه، زود میره، زود هم بر می‌گرده. ولی اونی که دیر می‌رنجه دیر میره، اما دیگه بر نمی‌گرده.

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی می‌فهمی رنج را نباید امتداد داد، باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میان‌شان می‏گذرد از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمام‌شان کنی.

به یک جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

به یک جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی مهم نیست که چه اندازه می‌بخشیم، بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.

به یک جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری، اما هرگز آن را که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد.

به یک جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر جهان است.

به یک جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی از درد‌های کوچک است که آدم می‌نالد وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می‌شوی.

به یک جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی اگر بتوانی دیگری را همان طور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.

به یک جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی همیشه وقتی گریه می‌کنی اونی که آرومت می‌کنه دوستت داره، اما اونی که با تو گریه می‌کنه عاشقته.

به یک جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی كسی كه دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از این كه بگه دوستت دارم، میگه مواظب خودت باش

به یک جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی همیشه یک ذره حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود" هست.

به یک جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" هست.

به یک جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.

به یک جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی مقداری خرد پشت "چه بدونم" هست.

به یک جایی از زندگی که رسیدی، می‌فهمی اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 12 آبان 1391 09:13 ب.ظ
تبریک عیدغدیر!!
دلا إمشب، به می، باید وضو کرد. و هر ناممکنی را آرزو کرد.
تمام لذت عمرم در این أست:
که مولایم أمیرألمومنین أست.!
عیدغدیر"عیدحضرت علی"! بر همه مبارک...
دوشنبه 8 آبان 1391 09:13 ب.ظ
بی لیاقتیمو امروز دونستم. خداجوابتونو بده. همین. درسته خدانیستی و توبه های منو مسخره کردی ولی من همون خدارو دارم و به همون خداسپردم. قاضی ای که باهاش حرف زدی یا مأمور، تو این دنیاست. من به قاضی بالا سرمون سپردمت جوابتو بده نه اینکه نگهدارت باشه. نفرینت نمیکنم همینکه جای تو در دعاهایم نباشد برایت کافیست
عشقم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چه عشقی!!!!!!!!!!
دوشنبه 8 آبان 1391 02:22 ب.ظ
رفتی؟!
به سلامت.!
من خدا نیستم بگویم : صدبار اگر توبه شکستی باز آی،
تو که رفتی به حرمت آنچه با خود بردی حق بازگشت نداری.
رفتنت مردانه نبود، لااقل مرد باش و برنگرد.
خط زدن بر من ، پایان من نیست، آغاز بی لیاقتی توست...
دوشنبه 8 آبان 1391 01:40 ب.ظ
خدایا؟ به حد کافی خیال بافتم و تنم کردم. یه کم واقعیت شیرین، لطفأ..
دوشنبه 8 آبان 1391 01:33 ب.ظ
إی آنکه دوست دارمت أما ندارمت. بر سینه میفشارمت أما ندارمت.
إی آسمان من، که برایم سراسر ستاره ای، تا صبح میشمارمت أما ندارمت.
در عالم خیال خودم چون چراغ أشک، بردیده میگذارمت، أما ندارمت.
میخواهم أی درخت بهشتی إی درخت جان، درباغ دل بکارمت، أما ندارمت.
میخواهم إی شیرین ترین، مثل شهدگل، برای من،، برسر نگاه دارمت، أما ندارمت..!!
دوشنبه 8 آبان 1391 01:27 ب.ظ
بعضی زخم ها تو دل هست که هر روز باید روشونو بازکنی و نمک بپاشی تا یادت نره که سراغ بعضی آدما نباید رفت نباید. چون زخم میذارند رو دلت و راحت میرن!!
دوشنبه 8 آبان 1391 01:23 ب.ظ
تو رفتی و اینها ماندند تا أبد: یک بغض لعنتی، یک آه، و یک سوال بی جواب.هنوز گاهی دلت برایم تنگ میشود؟؟
برا أدا در آوردن هام
برا عشق بی ریام
برا خنده هام
برا

خدایا خودت کمک کن بهم
دوشنبه 8 آبان 1391 01:16 ب.ظ
أز او که گفت یارتو هستم ولی نبود! أزخود که بی شکیبم و بی دار، خسته أم..!!
دوشنبه 8 آبان 1391 01:13 ب.ظ
در ذهنم، أز صورتت نقاشی کشیده أم.... همانطور که دلم میخواست باشی. حالا چشمانت فقط مرا میبینند و لبخندت، لحظه های نبودنت را میپوشاند.
دلم پر أز حرف های ناگفته أست برای تو.... أما بگذار ناگفته ها بماند. من میدانستم تو دلت میخواهد که بروی. پس به إحترام دلت سکوت کردم و أز عوض شدنت در دلم گریه ها کردم و به روی تو نیاوردم.!
چه کسی میخواست، من و تو، ما نشویم؟ خانه أش ویران باد......
نه نه نه. خدایا با من بدکردند، تو نگهدارشان باش.... ، ......
دوشنبه 8 آبان 1391 01:05 ب.ظ
به نام خدایی که أشک را آفرید تا سرزمین عاشقان آتش نگیرد!
یا رب؟ چه چشمه ایست عشق، که من أز آن، یک قطره نوشیدم و دریاها گریستم!!
دوشنبه 8 آبان 1391 01:02 ب.ظ
سلامتی دختری که دورش پرپسر بود ولی دلش،!!؟؟ گیر تو بود.! سلامتی دختری که موقعی که هیچی نداشتی، عاشقت بود! و وقتی به یه سری چیزا رسیدی غرور اومد سراغت. وقتی تنها بودی کنارت بود، وقتی ...... برگشت، عوض شدی!!
دوشنبه 8 آبان 1391 12:54 ب.ظ
"تو" برای "من" مهم بودی و "او" برای "تو" مهم بود.!!!!!! تکلیف من هم کاملاّ مشخص بود..!!
دوشنبه 8 آبان 1391 12:49 ب.ظ
چرا تورا ساختم؟ چرا ترانه های عاشقی را برای تو سرودم؟ حال دیگر عشق من خفته أست. دستانم دیگر آغوش گرمت را طلب نمیکنند. وای برمن که چگونه در حسرت به تو رسیدن سوختم. وای برمن که چگونه شب و روزم را وقف تو کردم. چه ناگاه بانگ نفسهایت را برایم خاموش کردی. چه ناگاه شیشه ی دلم را با تعصب و غرورت شکستی!! و چه ناگاه مرا در آتش عشق بی فروغت سوزاندی.! رهایت کردم. رهایت کردم که دیگر در قفس قلبم، أسیر و بخاطرعشقم، به تو، درمانده نباشی. عشق تورا برای خود، یک خاطره ی جاویدانه ثبت خواهم کرد. یقین داشته باش که دیگر سرزمین تشنه ی دلم، را با وجودتو سیراب نخواهم کرد و گلهای زیبای باغچه ی عشقم را دیگر با نگاه تو، آبیاری نخواهم کرد. تقدیر را این گونه برایم رقم زدی، میتوانست زیباتر أزاین باشد، غنچه ای درحال شکفتن باشد، أما تو با ..... نذاشتی.! دیگر نمیمانم، میروم. میروم و آن کلبه ی عاشقی و آن غروب پاییزی را با تمام زیبایی هایش، به تو میسپارم. پس رهایش نکن. بگذار به پاس عشقی که به تو داشتم، این خاطرات برای همیشه زنده بماند. هرگز شوق سفر را بامن نداشتی وگرنه خودت تنها مرا همراهی میکردی! نمیدانم خانه ی عاشقی کجاست و به کدامین سو باید رفت؟
.
.
.
.
خدایا کاش یه روز أزخواب بیدارمیشدم میدیدم تمومه این روزهام یه کابوس بودن!!
دوشنبه 8 آبان 1391 12:06 ب.ظ
سلام .........
خوبی؟؟؟؟؟؟

ورژن جدید وبلاگ هواداران بنیامین بهادری افتتاح شد...
خیلی دوس دارم نظرتون رو راجع ب بلاگ بدونم...

http://benyaminfans.persianblog.ir
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر